من این یه سالو چند ماهو مدیون عزیز ترین کسم خواهر گلم هستم که ایشالا بازم کمکم میکنه نکرد هم اشکالی نداره
و نباید شاخص و هدف اصلیو گجم کرد شیطان در کمینه مواظب باشیم تا گناه نکنیم
و این ؟آخرین مطلب من بود
و واسه تو یکی متاسفم
خدارو شکر میکنم که وسیله ای که اذیتم میکرد حداقل یه روز پیشم نیس
خداحافظ تا ابد و سلام به زندگی سالم همراه با احساسات سالمه نسبت به خواهرم
و خواهرم کیه همون خواهرم دیگه؟
خیلی کمکم کرد یه سال!
خدایا شکر
امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .
منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.
در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.
یه شب كه منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم....... دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .
ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...
منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...
نظ_______________ر فراموش نشه
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out
یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد
که تموم دنیا از پیشت رفتن
*******************************
Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.
هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه
ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.
اما بهترین دوستان
حرفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون
****************************
If you live to be a hundred
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.
Winnie the Pooh
اگر می خوای صد سال زندگی کنی
من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم
چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم
طبقه بندی: متن انگلیسی،
Miss Green had a heavy cupboard in her bedroom. Last Sunday she said, 'I don't like this cupboard in my bedroom. The bedroom's very small, and the cupboard's very big. I'm going to put it in a bigger room.' But the cupboard was very heavy, and Miss Green was not very strong. She went to two of her neighbors and said, 'Please carry the cupboard for me.' Then she went and made some tea for them.
The two men carried the heavy cupboard out of Miss Green's bedroom and came to the stairs. One of them was in front of the cupboard, and the other was behind it. They pushed and pulled for a long time, and then they put the cupboard down.
'Well,' one of the men said to the other, 'we're never going to get this cupboard upstairs.'
'Upstairs?' the other man said. 'Aren't we taking it downstairs?'
خانم گرین کابینت سنگینی در اتاق خوابش داشت. یکشنبه گذشته گفت:
من کابینت اتاق داخل اتاقخوابم را دوست ندارم.
اتاق خوابم خیلی کوچک و کابینت خیلی بزرگ. میخواهم این (کابینت)
را دراتاق بزرگتری قرار دهم. اما کابینت خیلی سنگین بود و خانم گرین
خیلی قوی نبود.
او پیش دو تا از همسایههایش رفت و گفت: لطفا کابینت را برای من
حمل کنید. بعد او رفت تا برای آنها چای درست کند.
آن دو مرد آن کابینت سنگین را از اتاقخواب خانم گرین بیرون آورند و به
سوی پلهها رفتند.
یکی از آنها در جلوی کابینت بود، و دیگری در پشت کابینت.
آنها برای مدت طولانی (کابینت را) هل دادن و کشیدند، و سپس
کابینت را زمین گذاشتند.
یکی از مردها به دیگری گفت: خوب، ما که نمیتوانیم کابینت را به بالای
پله ها ببریم.
مرد دیگر گفت: بالای پلهها؟ مگر نمیخواهیم آن را پایین ببریم.
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
آیا اصلا عشقی وجود خواهد داشت؟
و یا قبل مردنمون هم معشوقه ی ما نخواهد فهمید که دوستش داریم؟
این سه تا سوال بیشتر اوقات افکارمونو مشغول کرده
ولی همیشه عاشق های واقعی به یه دونه از سوال های بالا برمیخورن
مراقب عشقتون و خودتون باشید!
میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده
We can feel the God, in very simple moments
تو اضطراب عشق و گناه بی اراده
In the loves anxiety and the undesired sin
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره
Man’s life will go for nothing without love
هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره، یک شب به باد میره
And 70 years of praying will be lost just in one night, just in one night
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
When all is set and done for love
کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره
It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late
ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه
I was afraid of Love, while I was so in love than ever
هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،
Whatever was impossible is getting possible with love
انگار داره میشه
Sounds like it’s getting possible
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست
When you’re not in Love, even God is a stranger
از لحظه های حوا، هوا میمونه و بس
And the man’s life is fruitless
نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه
Don’t be afraid if your heart wakes up from an old dream
شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه، از نو نوشته باشه
My be God has written your story from the beginning
وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره
When all is set and done for love
کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره
It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late
ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه
I was afraid of Love, while I was so in love than ever
هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،
Whatever was impossible is getting possible with love
طبقه بندی: شعر،
تنها وصیت او این بود:
« بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن »
His only testament was this
Please write on my tomb
He liked the life
But didn't know it
He was kind
But didn't treat kindly
He liked nature
But didn't enjoy it
There was a motion in his heart's lake
But no one could come in
He felt lovely in his life
But never fell in love
And finally write
He liked existing for life
Not life for existing
طبقه بندی: متن انگلیسی،
She did not drive fast, because she was old, but she drove well and never hit anything. Sometimes her grandchildren said to her, 'Please don't drive your car, Grandmother. We can take you to the shops.'
But she always said, 'No, I like driving. I've drivin for fifty years, and I'm not going to stop now.'
Last Saturday she stopped her car at some traffic-lights because they were red, and then it did not start again. The lights were green, then yellow, then red, then green again, but her car did not start.
'What am I going to do now?' she said.
But then a policeman came and said to her kindly, 'Good morning. Don't you like any of our colors today?'
خانم گرین هشتاد سالش بود، او یك ماشین كوچك داشت و همیشه با آن در روزهای شنبه برای خرید غذا به فروشگاه میرفت.
او به علت پیری به سرعت رانندگی نمیكرد، اما خوب رانندگی میكرد و هیچوقت با چیزی برخورد (تصادف) نداشت. بعضی وقتها نوههایش به او میگفتند: مادربزرگ، لطفا رانندگی نكنید، ما می توانیم تو را به فروشگاه ببریم.
اما او همیشه میگفت: نه، من رانندگی را دوست دارم. من پنجاه سال رانندگی كردم، حالا قصد ندارم از رانندگی دست بردارم.
شنبهی گذشته او ماشینش را پشت چراغ قرمز نگه داشت، و حركت نكرد. چراغ سبز، سپس زرد، سپس قرمز و دوباره سبز شد، اما حركت نكرد.
او (با خودش) گفت: حالا باید چی كار كنم؟
اما در آن هنگام پلیسی آمد و با مهربانی به او گفت: صبح بخیر، شما هیچ كدام از رنگهای (چراغ راهنمایی) ما رو دوست ندارید؟
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: داستان انگلیسی،
Mr and Mrs Jones very seldom go out in the evening, but last Saturday, Mrs Jones said to her husband, 'There's a good film at the cinema tonight. Can we go and see it?'
Mr Jones was quite happy about it, so they went, and both of them enjoyed the film.
They came out of the cinema at 11 o'clock, got into their car and began driving home. It was quite dark. Then Mrs Jones said, 'Look, Bill. A woman’s running along the road very fast and a man's running after her. Can you see them?
Mr Jones said, ‘Yes, I can.' He drove the car slowly near the woman and said to her, 'Can we help you?'
'No, thank you,' the woman said, but she did not stop running. 'My husband and I always run home after the cinema, and the last one washes the dishes at home!'
آقا و خانم جونز به ندرت هنگام عصر بیرون میرفتند، اما شنبهی گذشته، خانم جونز به شوهرش گفت: امشب سینما یك فیلم خوب دارد. میتوانیم برویم و آن را ببینیم؟
آقای جونز بسیار خوشحال شد، در نتیجه (به سینما) رفتند، و هر دو از فیلم لذت بردند.
ساعت 11 از سینما خارج شدند، رفتند داخل ماشینشان و به سمت خانه حركت كردند. (هوا) كاملا تاریك بود. در آن هنگام خانم جو گفت: نگاه كن، بیل. یك زن كنار جاده در حال دویدن است و یك مرد نیز پشت سر او در حال دویدن است. میتوانی آنها را ببینی؟
آقای جونز گفت: بله، میبینم. او آهسته ماشینش را به سمت آن زن راند و به او گفت: میتوانیم كمكتان كنیم؟
آن زن گفت: نه، متشكرم. ولی توقف نكرد (همچنان به راهش ادامه داد). "من و شوهرم همیشه بعد از سینما به سمت خانه میدویم، و نفر آخر ظرفها را باید بشوره"
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: داستان انگلیسی،
Harry did not stop his car at some traffic-lights when they were red, and he hit another car. Harry jumped out and went to it. There was an old man in the car. He was very frightened and said to Harry, "what are you doing? You nearly killed me.!"
"yes" Harry answered, "I'm very sorry." He took a bottle out of his car and said ,"Drink some of this. then you'll feel better." He gave the man some whisky, and the man drank it ,but then he shouted again, "you nearly killed me!"
Harry gave him the bottle again, and the old man drank a lot of the whisky. Then he smiled and said to Harry ,"Thank you .I feel much better now .but why aren't you drinking?"
"oh, well" Harry answered ,"I don’t want any whisky now. I'm going to sit here and wait for the police."
هری وقتی که چراغ قرمز شد ماشین خود را نگه نداشت و با ماشین دیگری برخورد کرد. هری پرید بیرون و به پیش آن رفت.داخل ماشین یک پیر مرد بود. او ترسیده بود و به هری گفت: چه کار می کنی؟ نزدیک بود منو بکشی!
هری جواب داد:بله؛ من متاسفم .او یک بطری از داخل ماشینش آورد و گفت:کمی از این را بنوش و این حال تو را بهتر میکنه. او مقداری ویسکی به آن مرد داد،و پیر مرد آن را نوشید،اما دوباره فریاد زد: نزدیک بود تو منو بکشی!
هری یک بطری دیگرهم به او داد و پیر مرد مقدار زیادی ویسکی نوشید.سپس لبخند زد و به هری گفت: متشکرم،احساس می کنم بهتر شدم،اما چرا تو نمی نوشی؟
هری جواب داد: صحیح، من الآن هیچ ویسکی نمی خواهم.من قصد دارم بروم آنجا بنشینم و منتظر پلیس بمانم.
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: داستان انگلیسی، قوانین چراغ قرمز،
One of Harry's feet was bigger than the other. 'I can never find boots and shoes for my feet,' he said to his friend Dick.
'Why don't you go to a sho~maker?' Dick said. 'A good one can make you the right shoes.'
'I've never been to a shoemaker,' Harry said. 'Aren't they very expensive?'
'No,' Dick said, 'some of them aren't. There's a good one in our village, and he's quite cheap. Here's his address.' He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.
Harry went to the shoemaker in Dick's village a few days later, and the shoemaker made him some shoes.
Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, 'You're a silly man! I said, "Make one shoe bigger than the other," but you've made one smaller than the other!'
یكی از پاهای هری از دیگری بزرگ تر بود. او به دوستش دیك گفت 'من هرگز نمی توانم چكمه یا كفشی برای پاهایم پیدا كنم'.
دیك گفت: 'چرا پیش كفاش نمی روی' 'یك كفاش خوب می تواند كفش خوبی برای شما درست كند'.
هری گفت: 'من هرگز یك كفاش نداشته ام' 'آیا آن ها گران نیستند'.
دیك گفت: 'نه' 'بعضی از آن ها نیستند. یكی از كفاشان خوب در روستای ما است، و كاملا ارزان است. این آدرسش است' او چیزی روی
یك تكه كاغذ نوشت و به هری داد.
چند روز بعد هری به كفاشی روستای دیك رفت، و كفاش برای او كفشی درست كرد.
هری یك هفته بعد برای دیدن كفشش دوباره به فروشگاه رفت. در آن هنگام با عصبانیت به كفاش گفت: 'شما مرد نادانی هستید! من
گفتم، : "یكی از كفش ها را بزرگ تر از دیگری درست كن"، اما شما یكی را كوچك تر دیگری درست كرده اید!'
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: پاهای بزرگ، کوچک ترین پا، دست دراز،
A small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.
Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.
The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.
The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.
Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.
شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند. با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.
مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.
بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: مرد نادان، پیله، پروانه،
One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.
روزی یك دانشآموز یك آزمون خیلی سخت داشت. در آخر امتحان، استاد از همهی دانشآموزان خواست كه قلمهایشان را پایین بگذارند و بلافاصله دست خود را در روی برگه خود بگذارند. مرد جوان با خشم به نوشتن ادامه داد، گو اینكه او مطلع بود كه اگر او بلافاصله دست نگه ندارد او محروم خواهد شد. او اخطار را نادیده گرفت و امتحان را تمام كرد. دقایقی بعد، با برگهی آزمون به سوی آموزگار خود رفت. آموزگار به او گفت كه برگه امتحانی او را نخواهد گرفت.
دانش آموز پرسید: «می دانی من چه كسی هستم»
استاد گفت: «نه و اهمیتی نمی دم»
دانش آموز دوباره پرسید: «مطمئنی كه مرا نمی شناسی؟»
استاد دوباره گفت نه. بنابراین دانش آموز رفت سمت برگهها و برگه خودشو وسط اونا جا داد (جوری که استاد نمیتونست بفهمه که کدوم برگه اونه!) اونوقت [با خوشحالی] کاغذهایی که تو دستش بود رو به هوا پرت کرد و گفت: ایول (یا همان خوب!) و رفت سمت بیرون.
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: تقلب، گناه، معلم بد،
Then she met a very nice young man. His name was George Watts, and he worked in a bank near her office. They went out together quite a lot, and he came to Carol's parents' house twice, and then last week Carol went to her father and said, 'I'm going to Marry George Watts, Daddy. He was here yesterday.'
'Oh, yes,' her father said. 'He's a nice boy-but has he got any money?'
'Oh, men! All of you are the same,' the daughter answered angrily. 'I met George an the first of June and on the second he said to me, "Has your father got any money?".
آقا و خانم یاتس یك دختر داشتند. اسم او كارول بود، و 19 سالش بود. كارول با والدینش زندگی و در یك اداره كار میكرد. او چندین دوست داشت، اما او هیچكدام از پسرها را خیلی دوست نداشت.
در آن زمان او یك مرد جوان مؤدب را ملاقات كرد. نام او جرج وات بود، و او در یك بانك نزدیك اداره او كار میكرد. آنها اكثرا با هم بیرون میرفتند، و او دو بار به خانهی والدین كارول رفت، و هفتهی گذشته كارول پیش پدرش رفت و گفت، "پدر، من قصد دارم با جرج وات ازدواج كنم. او دیروز اینجا بود"
پدرش گفت "آه، بله، او پسر خوبی است، اما آیا پولی دارد"
دختر با عصبانیت پاسخ داد "آه، از دست شما مردها! شما همه مثل هم هستید، من جرج را در اول ماه جون ملاقات كردم و در دومین روز ملاقات او به من گفت، آیا پدر شما پولدار است؟
طبقه بندی: متن انگلیسی، داستان،
برچسب ها: عالی، ازدواج زود، دوست، ملاقات،